تبليغاتX
دلتنگی

دلتنگی

عشق

یک نفر آهسته می خواند مرا

یه نفر با عشق می خواند مرا

یک نفر از دور می خواند مرا

یک نفر بی صدا می خواند مرا

 

ای تو که از عشق هی دم میزنی

ای تو که از بی کسی دم میزنی

 

ای تو که با درد تو من آشنام

ای تو که از عشق تو من باخبر

 

ای عزیزم این سخن از من بگیر

عشق تو درد من است

بی کسی هایم بود از دوریت

 

پس بیا با هم شویم

تو شوی تنها یار من

من شوم تنها عشق تو

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:27 PM  توسط مهرسا  | 

قصه ی غصه

دست تنهایی تو دستم پر کرده جای دستا تو

زیر خاکستر خاطره دفنه روزای بودن با تو

چشماتو ببند عزیزم تا بریم به خونمون

به همون خونه ای که خنده بود کمترین بهونمون

چشاتو ببند تا سفر کنیم تو ی عالم رویا

ببرم به وقتی که بودیم توی یک عالمه رویا

چشاتو ببند تا نبینی رنگ سیاه خونمو

بذا دستا تو رو نبضم ، تا بفهمی ضربان خونمو

چشاتو ببند نبینم تو اعماق چشات گذشترو

دوباره یادم نیاره اون پرو بال پرپر و

چشاتو ببند تا فک کنم اشک زیر پلکای تو پنهونه

هر چند که میدونم بعیده بریزه اشکی یه دونه

چشاتو ببند تا نبینی رنگ روزگارمو

تا بگم چیزایی که هستن ولی ندارمو

چشاتو ببند حرفی نزن ،گوش بکن

تا بفهمی حرفامو هر چی شادی دیدی فراموش بکن

چشاتو ببند تا قصه ی زندگیمو شروع کنم

که بگم سهم من از تو فقط دروغ و غم

چشاتو ببند تا فقط بشنوی صدای لرزونه منو

که نبینی روزگاره سراسر هزیون منو

چشاتو ببند ، نترس تو که کابوس نمی بینی

تو که هر روز تو یه خونه تاریک و تنها نمی شینی

چشاتو ببند همون طور که چشاتو روی من بستی

بازم آرزومه خوشبخت شی با هر کی هر کجا هستی

چشاتو ببند همون طور که من چشامو بستم

نمی خوام تنها بمیرم ، بزا پر شه جای دستات توی دستم.

+ نوشته شده در  ساعت 12:13 PM  توسط   | 

نشانی

من در این کوچه به دنبال تو میگردم

این کوچه پر از عطر قدمهای تو است

این کوچه سراسر شعر است

این کوچه همانند رگ شهر در جریان.

من در این کوچه که هستم

نه زمان می گذرد و نه عمر!

این کوچه پر از خلوت توست

پر از نگاه معصومانه ی توست

آخر این کوچه تویی

و در این کوچه گمشده من!

من در این کوچه به دنبال تو میگردم

تا بییایی و بگیری دستم

من که از عطر قدمهای تو مستم.

با نگاهی دوخته بر تن ماه

همچنان بی قرار ، منتظر هستم!

جانان تو کجایی؟!

در این کوچه چراغی نیست!

این کوچه ترا دارد و ماه

و این کوچه چه داراست!

بیا روشن شود این کوچه هر از گاه

بیا شادم کن با گوشه ی چشمی

نه بیا و اصلا نکن بر من نگاه!

من که رانده شودم از دیار خویش

اکنون بر این کوچه آورده ام پناه...

+ نوشته شده در  ساعت 12:11 PM  توسط   | 

تنهاترین پرنده

نمی دانم بگریم، نمی دانم ببارم، نمی دانم با خود چه کنم

که قدری از این دلتنگی را از یاد برم؟

دلم امروز به اندازه ی یک ابر گرفت

خورشید بی فروغ پشت دلم پنهان

منم خسته از گریه های نهان

و روزم امروز سرد از همیشه ها

سرنوشتم سرگذشت تکراری سنگ هاو شیشه ها!

-و کاش بود کنارم می گرفتم دستش

می بردم با خود

به تنها ترین نقطه ی تن تنهای خودم

تا ببیند من که از درد ها دم نمی زنم

من که حرفی از غم نمی زنم

سرا پا دردم و غم!

تا ببیند

در اوج تنهایی من

گریه است از دیده روان

تا ببیند چیزهایی که رفت و ندید

تا ببیند ماندن چه زود به پایانش رسید!

-او رفت و نماند،

از دفتر بی خط دلم

خطی از خاطرات خسته را

برای خویش نخواند!

و او رفت و نماند،

مقصد خود را چه زود به سر منزل مقصود رساند!

و من اکنون می دانم

چه کنم که دلتنگی ام از یاد رود،

چه کنم که یادم از یادت رود!

خود روم تا تو نمانی و تو و یاد دلتنگی من،

من بمیرم تو بمانی و تو و عکس سنگی من!

+ نوشته شده در  ساعت 12:10 PM  توسط   | 

ای دل تنها..............

...و تو ای دل تنهای خودم

غمین مباش که تن تنهایت نه جدا از غمهاست ،

در تنهایی بودن جاری ست و...

غمین مباش زیرا که خدا هم تنهاست .......

+ نوشته شده در  ساعت 12:8 PM  توسط   | 

سرگذشت رنگها

کاش می دانستیم چندمین روز

خدا به جهان رنگی داد.

آسمان آبی شد

و دریا بی رنگ

ولی از آبی آسمان رنگ گرفت!

شب سیاه شد و ماه سفید.

کاش می دانستیم

پر پروانه چندمین روز دفتر نقاشی شد!؟

چندمین روز چشمانمان رنگی شد

یکی سبز دید جهان را به رنگ گیاه

یکی شب شد هستی اش به رنگ سیاه...

یکی بی رنگ نگاهش

آنقدر به آسمان خیره نشست

که آبی شد رنگ چشمانش!

ولی رز قرمز انگار

در این چندمین روز ها نزیست...!

چون رنگ نگاه هیچ کسی قرمز نیست

چون کسی به سرخی رنگ او خیره نشد.

شاید از همان روز ازل

عشق رنگ غربت به خود گرفت و دگر دیده نشد...

و نمی دانم

که چرا

هیچ یک از ما

بعد از آسمان به گیاه چشم ندوخت؟

و چرا

کسی بعده تماشای گیاه

دلش به حال آسمان نیز نسوخت؟

من نمی گویم دلمان از سنگ است

ولی علت همین است که نگاه ما تک رنگ است!

کاش می دانستیم چندمین روز

کبوتر رنگ پرواز گرفت!

پر می زد و پرواز کنان

می داد به اهل این دنیا نشان

که است رنگ رهایی شگفت. . .

و کاش دنیا می دانست

چندمین روز

قلبم

از میان این همه دولت رنگ

به خود رنگ تنهایی گرفت!!!؟

+ نوشته شده در  ساعت 12:3 PM  توسط   | 

کیستم؟

من شاید وا‌ژه ی نبودن باشم

من شاید پروانه در قصه ی پروانه و شمع باشم

من شاید خود شاید باشم

من شاید آن کسی که باید باشم

من شاید غصه ی درد دیواره بی پنجره باشم

من شاید زندانی این حنجره باشم

من شاید بیشتر از آنچه هستم تنها باشم

من شاید منه منها باشم

شاید بی رنگ شایدم رنگ غم ها باشم

من شاید غصه شاید هم کسی باشم

من شاید سرو شاید در باد خسی باشم

من شاید آزاد شاید مردی قفسی باشم

من شایدیک عمر حسرت بی هم نفسی باشم

من شاید دفتر بی خط شاید سایه ی سیاهی باشم

من شاید از سنگ شاید سبزی گیاهی باشم

من شاید خط کشی کج باشم

من شاید آن کودک لج باشم

من شاید نقطه سر خط باشم

من شاید فرسنگ ها دور تر از محبت باشم

من شاید آن کوزه ی بی آب ولی تر باشم

من شاید درخت پیر و تیغه ی کند یک تبر باشم

من شاید مردی از شب شاید از سحر باشم

من شاید همه چیز شاید واژه ی نبودن باشم

من شاید هیچ کس و شاید کسی از سرودن باشم...

+ نوشته شده در  ساعت 11:58 AM  توسط   | 

کلبه

این رنگ رنج و غم که در من است

خدایم داد مرا

با من متولد گشت این غم

وقتی که مادرم زاد مرا!

پیله ی تنیده ی تنهایی بود

تن پوش من آن روز

بر شاخه ی اندوه

آن پیله برایم

محفل پروانه شدن بود!

پروانه ایی که امروز هم

در شراره ی شعله های شمع

در زبانه های حریق غم

در اوج پروانه شدن سوخت

و کاش نوح بر روی کوه روح من کشتی می ساخت

تا سیل خروشان شده از غم

ته مانده ی شادی هایم را

با طغیان خویش نگیرد از من!

و من با شعرهایم

بروی قله ی بلند احساسم

کلبه ی کوچکی می سازم

که در این کلبه ی کوچک هر روز

من به تنهایی و تنها شدنم

من به مرتبت محرم غم ها شدنم

می نازم!

و این کلبه برای من و شعرهایم آغاز است

و تو مهمان شو در این کلبه ی کوچک

که بروی مسرور و حزین باز است....

+ نوشته شده در  ساعت 11:48 AM  توسط   | 

نشان تنهایی

این است نشان تنهایی من

نشان غم شب هایی که با تو از آنها سخن خواهم گفت

این نشان را بنگر...

و مراقب قلبت باش

زیرا این روزها عجیب روزگاری ست!

این نشان را بنگر...

و بدان از قلبم

بدان از اشک هایی که هر روز بر گونه اش جاری ست.

این نشان را بنگر...

بنگر چشمهای بی قرار بغض را

که همچنان دوخته چشم

به راهی که تو از آن می آیی

بی تاب نهادن قدمهایت

در این وادی شعر و تنهایی.

و در آخر این بغض

لبی دوخته است

که حکایت ها دارد

از اول بغض

که در آن دلی سوخته است.

و از اشک های این بغض

آب می نوشد گل یاس

که گلش...

مشتاق بوسیدن قدم های تو راست!

و این نشان را بفهم....

تا بشنوی آهنگ غریب غزل هایم..

این نشان را بفهم...

تا حس کنی

وسعت غم شب هایی که تنهایم....

+ نوشته شده در  ساعت 11:40 AM  توسط   |